كارى از من ساخته نيست
چپ چپ نگاهم نكن
اين درخت برهنه
- كه مثل بيد مى لرزد-
همه ى برگ هايش را
به باد سپرده است...
خواب آشفته ام را
تا پاييز
به هيچ كس نخواهم گفت.
دعا مى كنم
زير اين آفتاب نالوطى
همه ى برگ هاتان بسوزد.
خدا مى داند
چقدر بدم مى آيد از ريشه ها
كه در خاك مى پوسند.
اگر مجالم دهى
سايه ام را امروز
به زمين خواهم بخشيد...
دِ... باز كه دارى
چپ چپ نگاهم مى كنى
به خدا دست خودم نيست
چيزى جز اين
برايم نمانده است
چپ چپ نگاهم نكن
اين درخت برهنه
- كه مثل بيد مى لرزد-
همه ى برگ هايش را
به باد سپرده است...
خواب آشفته ام را
تا پاييز
به هيچ كس نخواهم گفت.
دعا مى كنم
زير اين آفتاب نالوطى
همه ى برگ هاتان بسوزد.
خدا مى داند
چقدر بدم مى آيد از ريشه ها
كه در خاك مى پوسند.
اگر مجالم دهى
سايه ام را امروز
به زمين خواهم بخشيد...
دِ... باز كه دارى
چپ چپ نگاهم مى كنى
به خدا دست خودم نيست
چيزى جز اين
برايم نمانده است
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 20:44  توسط ایمان
|


