تبليغاتX
Immanent _ Industerial Engineer


تريبول تنها

آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .

اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .

نويسنده : گيزلا النسر

ترجمه : ناصر غياثي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:28  توسط ایمان   | 



يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:28  توسط ایمان   | 



أذكار شبانه روز

1 ـ (لا إله إلاَّ الله وحده لا شريك له، له الملك وله الحمد، وهو علي كل شيءٍ قدير (يكبار يا ده بار يا صد بار) . نيست معبودي بحق مگر خدا، يگانه است، شريكي براي او نيست، از آن اوست ملك هستي، و ستايش از آن اوست، و او بر هر چيز تواناست .

 

2 ـ سبحان الله وبحمده (صد بار) . خدا پاك و منزه است، و او را ستايش ميكنم

 

3 ـ بسم الله الذي لا يضر مع اسمه شيء في الأرض ولا في السماء وهو السميع العليم (سه بار) . بنام خدائي كه با نامش چيزي در زمين و در آسمان ضرر نميرساند و او شنوا و داناست .

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:26  توسط ایمان   | 



يك داستان رمانتيك انگليسي

 

Rain

 

The boy and the girl were lovers.

 

But the boy was not loyal. He liked to be in love with other girls too.

 The girl loved the boy very much. She was very faithful to him.

 

The girl loved rain, and liked to shower in rain.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:25  توسط ایمان   | 



 

هفت وادي عرفان وشرح آنها

 

وادي در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است (لطايف الغات)

در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است.

به طوريکه. صوفيان مقدم در تصوف هفت مقام تصور کرده اند از اين قرار:

1-     مقام توبه

2-     ورع

3-     زهد

4-     فقر

5-     صبر

6-      رضا

7-     توکل.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:18  توسط ایمان   | 



 اينجا هم همينطور

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف!

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 13:30  توسط ایمان   | 



راه بهشت مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 13:7  توسط ایمان   | 






اصل موضوع را فراموش نكن 1

 

مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .

روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .

روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»

او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»

 

 

 

اصل موضوع را فراموش نكن 2

 

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد .»

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 11:16  توسط ایمان   | 



مسافر

و روي صندلي نرم پارچه اي

نشست

هنوز در سفرم

خيال مي كنم

در آبهاي جهان قايقي است

و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است

سرود زنده دريانوردهاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم

مرا سفر به كجا مي برد ؟

كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد ؟

كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

شراب بايد خورد

و در جواني روي يك سايه راه بايد رفت

همين

كجاست سمت حيات ؟


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 11:15  توسط ایمان   | 



سخاوت

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ )) پيشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد : (( يك بستني ساده چند است ؟ ))

در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده

 

پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.

پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت ...

 

 

فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 11:9  توسط ایمان   | 



«اينک آخرالزمان» پس از جوخه اليور استون ، دومين فيلمي است که پنجشنبه شب در ادامه سري برنامه هاي نگاه ويژه از سينما يک پخش شد.

اين فيلم 153دقيقه اي را که يک وقايع نگاري مفهوم گرايانه درباره جنگ ويتنام است ، فرانسيس فورد کاپولا در سال 1979 ساخته است که موفق به دريافت نخل طلاي کن و دو جايزه اسکار در همين سال شد.

اين فيلم شايد در ميان آثار قوي و مشابهي چون جوخه و متولد چهارم جولاي اليور استون ، شکارچي گوزن مايکل چيمينو، تپه همبرگر جان ايروين ، غلاف تمام فلزي استنلي کوبريک و... به لحاظ سينمايي يکي از زيباترين ها باشد که مثل همه آنها در مرحله اول يک شکواييه عليه جنگ و خشونت محسوب مي شود.

اينک آخر الزمان براساس رماني به اسم قلب تاريکي نوشته ژوزف کنراد ساخته شده است و برخلاف چند اثر مشابهي که ذکر شد، پرداختي نامتعارف و ديگرگونه دارد. اين فيلم در واقع از آن رئاليته تلخي که آثار کوبريک ، استون و چيمينو کاملا درگيرش هستند، فاصله گرفته و داستان و مفاهيم آن را براساس چارچوبي دراماتيک بنا نهاده است.

داستان فيلم درباره کاپيتان ويلارد (مارتين شين) است که از مرکز ماموريت دارد تا براي ترور سرهنگ کلاه سبز، والتر کورتز (مارلون براندو)، که براي خودش يک امپراتوري به راه انداخته ، به کامبوج برود.

اين سفر در واقع جستجويي اوديسه وار براي درک خويشتن است و پي بردن به آن چيزي که يک انسان بايد در مورد بزرگترين معضل زمانه و اطرافش ، يعني جنگ بداند. اين سفر بر محور اعمال شخصيت (ويلارد) و تاثيراتي که موقعيت و محيط براي رسيدن او به نوعي شهود و درک عميق تر نسبت به فضايي که در آن قراردارد، به وجود آورده شکل گرفته است.

قهرمان و ضدقهرمان به معناي کلاسيک ، در فيلم کاپولا وجود ندارند. نه ويلارد و نه کورتز، هيچکدام قهرمان نيستند و نه امريکا و نه ويتنام ، هيچکدام ضدقهرمان نيستند. در واقع مساله اي که مي توان از آن به عنوان يک شخصيت و شايد ضدقهرمان و بازدارنده در داستان نام برد که در فيلم کاپولا اهميت فوق العاده اي دارد، خود مساله جنگ است.

اما ارائه داستان در قالبي که جنگ را مورد انتقاد قرار مي دهد، در «اينک آخرالزمان» متفاوت است. مهمترين شيوه اي که در کليت کار قابل مشاهده است خلق دو فضاي کاملا متفاوت از نظر داستان ، ساختار و محتواست که بالطبع ريتم و ضرباهنگ و ساير عناصر فيلم را هم تحت تاثير خود قرار مي دهد.

«اينک آخرالزمان» را از نظر فضاهاي داستاني مي توان شامل 3 قسمت کلي دانست که ساختار 3 پرده اي فيلمنامه هم کاملا بر آن انطباق مي يابد. پرده اول مربوط به فضايي است که ويلارد در گروه کلنل کيلگور است ، در اين بخش جنگ و همه قهرمانانش با زباني غيرمتعارف که به طنز ناب و کامل گرايش دارد، مورد انتقاد قرار مي گيرند.
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:57  توسط ایمان   | 



از گوره خره پرسيدم:

تو سياهي با راه راه ٍ سفيد،

يا سفيدي با راه راه ٍ سياه؟



بعد گوره خره ازم پرسيد:

ببينم، تو خودت خوبي، با خلق و خوي بد؟

يا بدي با خلق و خوي خوب؟

اصولا شلوغي و گاهي وقتا آرومي؟

يا آرومي و گاهي وقتا شلوغي؟

معمولا شاد هستي و بعضي روزها غمگين مي شي؟

يا غمگيني و بعضي روزها شاد مي شي؟

كلا منظم و مرتبي و گاهي شلخته مي شي؟

يا شلخته اي و گاهي منظم و مرتب مي شي؟



سرتون رو درد نيارم، هي پرسيد و هي پرسيد،

هي پرسيد و هي پرسيد و هي پرسيد.

به هر حال، من كه ديگه غلط بكنم

از يه گوره خر راجع به راه راه بدنش سوال كنم!



شل سيلور استاين


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:48  توسط ایمان   | 





مي ترسم عشق ليلي شميشر کشيده است. اگر سر بردارم، سرم را بيندازد


1- شمشير

آورده اند که پادشاهي مجنون را حاضر کرد و گفت: تو را چه بوده است و افتاده است ؟خود را رسوا کردي و از خان و مان برآمدي و خراب و فنا گشتي؟ ليلي چه باشد و چه خوبي دارد؟ بيا تو را خوبان و نغزان نمايم و فداي تو کنم و به تو بخشم" چون حاضر کردن مجنون را و خوبان در جلوه آمدند، مجنون سر فرو افکنده بود و پيش خود مي نگريست.

پادشاه فرمود " آخر سر برگير و نظر کن!"

گفت مي ترسم عشق ليلي شميشر کشيده است. اگر سر بردارم، سرم را بيندازد غرق عشق ليلي چنان گشته بود. آخر، ديگران را چشم بود و لب و بيني بود. آخر در وي چه ديده بود که به آن حال گشته بود؟


2- آينه

يوسف مصري را دوستي از سفر رسيد. گفت" حجت من چه ارمغان آوردي؟ " گفت:" چيست که تو را نيست و به آن محتاجي بر جهت آن که از تو خوب تر هيچ نيست. آينه آورده ام تا هر لحظه روي خود را در وي مطالعه کني؟ چيست که حق تعالي را نيست و او را بدان احتياج است؟ پيش حق تعالي، دل روشني مي بايد بردن تا در وي خود را ببيند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:47  توسط ایمان   | 



با اولين باد
كلى درخت در اتاقم مى رويد
با دومين باد
كف اتاقم فرشى مى شود از برگ ها
با سومين باد
دراز مى كشيم توى باغ
با چهارمين باد
از خواب مى پريم...
اينجا را يادت هست؟
يادم هست؟
با پنجمين باد
همه چيز از يادمان مى رود:
قول دادى تا باد بعدى را گريه نكنى
قول دادم؟
با آخرين باد
اتاقمان خالى ست
با دو لكه ابر
كه خواب باد مى بينند.


صالح نجفى

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:46  توسط ایمان   | 



استادي در دانشگاه هاروارد گفت: لبخند موناليزا خطاي بصري است كه در اثر نوع ظاهر شدن تصاوير بر چشم انسان به وجود مي‌آيد.


به گزارش ايسنا به نقل از منابع خبري اينترنتي، مارگارت ليوينگستون، استاد دانشگاه هاروارد، در كنگره ادراكات بصري اروپا كه در اسپانيا برگزار شد، گفت: هنرمندان مدتي طولاني‌تر از ما عصب‌شناسان در حال مطالعه بر روي روند عملكرد چشم هستند. زماني كه لئوناردو داووينچي در قرن 16 تابلوي موناليزا را كشيد، چهره را طوري به تصوير كشيد كه زماني كه بيننده به طور مستقيم به تابلو نگاه كند لبخند محو مي‌شود و زماني كه نگاه از يك طرف تابلو به آن متمركز شود، اين لبخند دوباره ظاهر مي شود. داوينچي اين خطاي بصري را از روي شم هنرمندي خود ايجاد كرده است. او در اين راه از حقه‌هايي استفاده كرده كه ما اكنون متوجه شده‌ايم اساس علمي داشته‌اند.


تئوري او كه شايد بتواند رمز 500ساله لبخند موناليزا را حل كند، بر اساس اين حقيقت است كه چشم انسان يك ديد مركزي دارد كه مي‌تواند با اندكي دقت جزئيات و چشم‌انداز پيرامون را تشخيص دهد اين ديد مركزي براي تشخيص سايه‌ها كافي است.


استاد دانشگاه‌ هاروارد در ادامه گفت: داوينچي براي كشيدن لبخند موناليزا از سايه‌هايي استفاده كرد كه ما قادريم آن را با ديد پيرامونمان تشخيص دهيم. به همين دليل است كه ما براي ديدن لبخند موناليزا بايد به چشم‌ها و يا جاي ديگر نقاشي نگاه كنيم، به اين ترتيب لب‌هايش در بخش پيراموني ديد ما قرار مي‌گيرد.









+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:46  توسط ایمان   | 



درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان

موضوع جالبی توسط علی آقا مطرح شد, با عنوان «بهتر زندگی کنیم». چون من هم مثل ایشان به این موضوع یعنی اینکه چطور می شود بهتر زندگی کرد علاقمندم مطالبی را اضافه می کنم.(فراموش نکنیم پیش نیاز این سوال این است که پاسخ چطور باید زندگی کرد؟ را بدانیم) لازم به ذکر است که مطلب زیر بیشتر در مورد مواجهه فکری و نظری با معضلات است اما چون اتفاقات و مشکلات روزمره سرچشمه این چنینی دارند پس با این آموزه ها قابل یررسی هستند.

معمولا چیزهایی که برای ما مشکل آفرین می شوند از یک اعتقاد پیشین سرچشمه می گیرند که ما یا قبلا در موردش فکر نکرده ایم و تنها از طریق مراودات اجتماعی به خزانه ذهنی مان افزوده شده و یا در تجزیه و تحلیل های پیشینمان حول این موضوع بخش هایی را نادیده گرفته ایم. اگر در موجهه با مشکل به ریشه آن برگردیم به یکی از همین افکار (یا اعتقادات و یا سنت ها) اشتباه برخواهیم خورد. بهتر است پایه های بنا را تصحیح کنیم.

در ضمن میوه ها را فراموش نکنیم! اگر کاری کردیم, ایمان یا اعتقادی داریم یا ... به میوه هایش توجه کنیم. توجه به میوه ها ما را از چند و چون ماجرا آگاه می کند و زمینه تصحیح وضع موجود را فراهم می آورد.

گر چه از این شاخه به اون شاخه پریدن است اما حیف است چنین بحثی به میان آید و نصایح مولانا در این موارد را ناگفته باقی گذاریم, چند بیت زیر از مثنوی معنوی, دفتر سوم, «بیان آنکه الله گفتنِ نیازمند, عین لبیک گفتن حق است»:

داد مر فرعون را صد ملک و مال / تا بکرد او دعوی عز و جلال

در همه عمرش ندید او دردسر / تا ننالد سوی حق آن بد گهر

داد او را جمله ملک جهان / حق ندادش درد و رنج و اندوهان

درد آمد بهتر از ملک جهان / تا بخوانی مر خدا را در نهان



و در نهایت گفته یگانه درخشانمان را فراموش نکنیم:

الا به ذکر الله تطمئن القلوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:45  توسط ایمان   | 




zoom