تبليغاتX
Immanent _ Industerial Engineer


در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:
«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد:
«چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:
«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد:
«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد:
«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:
«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:
«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 23:58  توسط ایمان   | 



امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت.
او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود.
اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترينتوجهي به من نشان دهد.
حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي ميشوند؟
مرد با تعجب گفت: ولي اينجا سلف سرويس است. سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!
امت فاكس، كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است.
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم كه چرا او سهم بيشتري دارد؟
و هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است. سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم.
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 20:23  توسط ایمان   | 



زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 20:21  توسط ایمان   | 



دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات 

زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

بخوانيد:


«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.»

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. 

به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 20:19  توسط ایمان   | 



روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد :
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به
داخل چاه کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد
+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 9:59  توسط ایمان   | 



پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار

دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و

سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه

داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.




+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 9:51  توسط ایمان   | 



ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود : 
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟
شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند ...  
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد. تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت :


خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 9:50  توسط ایمان   | 





ای ستوده در حجاب برگیر زرخسارت نقاب    آشنای مهربان برگو سخن باشد ثواب

باغبان لاله ها از نای گل گویی سخن               باکلام قدسیت هادی به هر خیر وثواب

نغمه خوان باغ گل آواز خوش داری به لب            ازلبان غنچه سا ریزد مدام گل با گلاب

آسمان نیلگون دارد درخشش ازرخت                  مهروماه مهربان همراه پروین نقش اب

درسراب این جهان نقشی که دیدم نقش توست    غیرنقش نوگلت بنیان هرنقشی خراب

اشتیاق اهل دل بر آن جمال رمزی زتوست            ورنه ذکر وهم دعا بنموده صوفی رابخواب

آرزوی دیدنت شوری به دل افکنده است                شرح ووصف ارزو کی آیدم در یک کتاب

بخت سعد من همان بودی که آمد در ازل              همچوشمس پرزنوربینم تو را من بی حجاب

مدعی که طعنه داشت پرسش نمود پس کوحبیب    درجواب پرسشش گفتم که نوری در حجاب

از حریم امن خود برعاشقت داری نظر                      ای حبیب دل بیا برگیر زرخسارت نقاب

اللهم عجل الوليک الفرج
شاعر: علیرضا نامجو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 19:2  توسط ایمان   | 



با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 13:46  توسط ایمان   | 



بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد

بهار 1388 بر شما مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 13:29  توسط ایمان   | 



داستان مادر امام زمان (عليه السلام)

مادر امام زمان (عليه السلام) كيست؟
مادر امام زمان (عليه السلام) نرجس خاتون دختر يوشعا پسر قيصر روم از نسل شمعون يكى از حواريين حضرت عيسى (عليه السلام) است كه به دنبال يك سلسله وقايع معجزه آسا از روم به سامرّا مى آيد و سپس به افتخار همسرى امام عسكرى (عليه السلام) نايل مى گردد.
خلاصه سرگذشت ايشان از زبان خودشان بدين شرح است:
جدّ من قيصر مى خواست مرا در سن سيزده سالگى براى برادر زاده خود تزويج كند وقتى مجلس عقد برپا شد و قيصر برادرزاده خود را روى تخت مخصوص نشاند ... ناگهان صليب ها فرو ريخت، پايه هاى تخت شكست و پسر عمويم با حالت بى هوشى از بالاى تخت بر روى زمين افتاد و مجلس به هم خورد ولى باز دستور دادند تا مجلس را از نو سامان دهند تا اين مراسم به اجرا درآيد ولى همان حادثه دوباره تكرار شد ... همه پراكنده شدند.
همان شب من در خواب ديدم كه حضرت عيسى و شمعون وصى او و گروهى از حواريين در قصر جدّم اجتماع كرده اند و منبرى از نور در آنجا قرار داده شده است، طولى نكشيد پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و داماد و جانشينان آنحضرت وارد شدند; حضرت عيسى (عليه السلام) به استقبال ايشان شتافتند، حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند (خطاب به حضرت عيسى (عليه السلام)) يا روح الله من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون براى فرزندم آمده ام و در اين هنگام اشاره به امام حسن عسكرى (عليه السلام) كردند كه او نيز موافقت كرد ... آنگاه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) بالاى منبر رفته و خطبه اى خواندند و مرا به تزويج فرزندشان امام عسكرى (عليه السلام) در آوردند ... از خواب بيدار شدم و از ترس، آن واقعه را به كسى نقل نكردم ولى محبت به امام عسكرى (عليه السلام)باعث شد كه كم كم رنجور گردم و از خوردن و آشاميدن باز مانم و ... بالاخره مريض شدم ... چهارده شب بعد باز در خواب واقعه عجيب ديگرى ديدم و آن اينكه ديدم دختر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به همراهى حضرت مريم و ... به عيادت من آمدند و من از اينكه حضرت عسكرى (عليه السلام) به ديدن من نمى آيند گله و شكايت كردم حضرت فاطمه (عليه السلام) فرمودند: اگر مى خواهى خداوند، عيسى و مريم از تو خشنود باشند و ميل دارى فرزندم به ديدنت بيايد شهادت به يگانگى خدا و نبوّت پدرم پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) بده و من آنچه كه او فرمودند تكرار كردم; آنگاه حضرت فاطمه(عليهم السلام)مرا در آغوش گرفتند و اين كار باعث بهبودى من شد آنگاه فرمودند: اكنون به انتظار فرزندم عسكرى (عليه السلام)باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد ...
وقتى از خواب بيدار شدم شعف و خوشحالى عجيبى تمام وجود من را فرا گرفته بود تا اينكه از شب بعد امام را پيوسته در خواب مى ديدم تا اينكه يكى از شب ها حضرت فرمودند: فلان روز جدّت قيصر لشكرى را به جنگ مسلمانان مى فرستد تو مى توانى به طور ناشناس در لباس خدمتگزاران همراه با عده اى از كنيزان كه از فلان راه مى روند به آنها ملحق شوى و من هم چنين كردم و در نهايت جزو اسيران جنگى به اسارت مسلمانان در آمدم و بالاخره به بغداد آورده شدم و در آنجا بود كه توسط نماينده امام على النقى (عليه السلام) يعنى بشر بن سليمان خريدارى شده به خدمت آنحضرت رسيدم و آنحضرت هم مرا به خواهرشان حكيمه خاتون سپردند، او آموزشهاى به من دادند ... پس از آموزش فرايض دينى و تعليمات اسلامى به همسرى امام عسكرى(عليه السلام) در آمدم ...
و در سال 255 هجرى روز 15 شعبان در سامرّا حضرت مهدى (عليه السلام) از اين بانوى بزرگوار متولد شد. 


 ادامه  مطلب ......


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 20:54  توسط ایمان   | 



گزيده سخنان امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف

1ـ توجه امام مهدى (عج) به شيعيان خويش
انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواه, واصطلمكـم الاعداء. فـاتقـوا الله جل جلاله و ظاهـرونـا.(1)
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم,كه اگر جز ايـن بود گرفتاريها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كـن مى كردند. از خدا بترسيد و ماراپشتيبانى كنيد.
2ـ عمل صالح و تقرب به اهل بيت عليهم السلام

فليعمل كل امرء منكم بما يقرب به من محبتنا,وليتجنب ما يدنيه من كراهيتنا و سخطنـا, فـان امـرا يبغته فجـاه حيـن لا تنفعه تـوبه, و لا يتجيه مـن عقـابنــا ندم على حوبه.(2)
هريك از شما بايد به آنچه كه او را به دوستى ما نزديك مى سازد,عمل كند واز آنچه كه خـوشايند ما نبـوده وخشـم ما در آن است, دورى گزيند, زيرا خـداوند به طور ناگهانى انسان را مىگيرد, در وقتى كه توبه برايـش سودى ندارد وپشيمانى او را از كيفـر مـا به خـاطـر گنـاهـش نجـات نمـى دهــد.
3ـ تسليـم در مقـابل دستـورهـاى اهل بيت عليهم السلام

فاتقو الله و سلموا لنا و ردو الامر الينا,فعلينا الاصدار,كما كان منا الايراد, و لا تحاولوا كشف ما غطـى عنكـم, و اجعلـوا قصـدكـم الينا بالمـوده علـى السنه الـواضحه.(3)
از خـدا بتـرسيد و تسليـم ما شـويد , كارها را به ما واگذاريـد, برماست كه شما را از سرچشمه, سيراب برگردانيـم, چنان كه بـردن شما به سرچشمه از ما بود, در پى كشف آنچه از شما پـوشيده شده نرويد. مقصد خود را با دوستى مـا بـر اساس راهـى كه روشـن است به طـرف مـا قـرار دهيــد.
4ـ تحقق حتمى حق

ابى الله عزوجل للحق الا اتماما وللباطل الا زهوقا, و هو شاهد على بمااذكره.(4)

خـداوند مقدر فرموده است كه حق به مرحله نهايى و كمال خود برسد و باطـل از بيـن رود, و او بـر آنچه بيـان نمـودم گواه است.
 5ـ خلقت هدفدار و هدايت پايدار

ان الله تعالى لم يخلق الخلق عبثا و لا اهملهم سدى بل خلقهم بقدرته و جعل لهم اسماعا و ابصارا و قلوبا و البابا ثـم بعث اليهم النبيين عليهم السلام مبشريـن و منذريـن يـامرونهم بطاعته و ينهونهم عن معصيته و يعرفونهم ما جهلوه مـن امر خالقهم و دينهم و انزل عليهم كتابـا, و بعث اليهم ملائكـه ياتيـن بينهم و بيـن مـن بعثهم اليهم بــالفضل الذى جعله لهم عليهم.(5)

خداوند متعال, خلق را بيهوده نيافريده و آنان را مهمل نگذاشته است,بلكه آنان را به قـدرتـش آفريـده و بـراى آنها گـوش وچشـم ودل و عقل قرار داده , آن گاه پيامبرانراكه مژده دهنده و ترساننده هستنـد به سـويشان برانگيخت تا به طاعتـش دستـور دهند واز نافرمانـى اش جلـوگيرى فـرمايند و آنچه را از امـر خـداونـد و دينشان نمى دانند به آنها بفهمانند و بر آنان كتاب فرستاد وبه سـويشان فرشتگان بـرانگيخت تـا آنهاميان خـدا و پيامبـران ـ به واسطه تفضلـى كه بـر ايشان روا داشته ـ واسطه باشند.
6ـ ظهور حق

اذا اذن الله لنـا فـى القـول ظهر الحق و اضمحل الباطل و انحسر عنكـم. (6)

هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گـوييم, حق ظاهر خـواهد شد و باطل از ميـان خـواهـد رفت وخفقـان از ( سـر) شمـا بـرطـرف خـواهـد شـد.
7ـ تفتيش ناروا

من بحث فقد طلب, ومن طلب فقد دل, و من دل فقد اشاط و من اشاط فقد اشرك.(7) حضرت مهدى(عج)در خصوص كسانى كه در جستجوى او بوده اند تا به حاكم جور تحويلش دهنـد فرمـوده است: آن كه بكاود, بجويد و آن كه بجـويد دلالت دهـد وآن كه دلالت دهـد به هـدف رسـد و هـر كه (در مـورد مـن) چنيـن كنـد, شـرك ورزيـده است.
8ـ ظهور حق به اذن حق

فلاظهور الا بعد اذن الله تعالـى ذكـره و ذلك بعد طـول الامد و قسوه القلوب و امتلاء الارض جورا.(8)

ظهورى نيست , مگر به اجازه خداوند متعال و آن هم پس از زمان طولانى و قساوت دلها و فراگير شدن زمين از جورو ستم.
9ـ مدعيان دروغگو

سياتى الى شيعتى من يدعى المشاهده. الا فمن ادعى المشاهده قبل خروج السفيانى و الصيحه فهو كذاب مفتـر ولاحـول و لا قـوه الا بـالله العلـى العظيـم. (9)

آگاه بـاشيـد به زودى كسانـى ادعاى مشاهده (نيابت خـاصه) مـرا خـواهند كرد. آگاه باشيد هر كـس قبل از ((خروج سفيانى)) و شنيدن صداى آسمانى , ادعاى مشاهد مرا كند دروغگـو و افتـرا زننـده است حـركت و نيرويـى جز به خـداى بزرگ نيست.
10ـ دنيا در سراشيبى زوال

ان الدنيا قد دنا فنائها و زوالها واذنت بالـوداع و انى ادعوكم الى الله و رسـوله(ص) و العمل بكتـابه وامـاته البـاطل و احيـاء السنه. (10)

دنيا فنا و زوالـش نزديك گرديده و در حال وداع است, و مـن و شما را به سوى خدا و پيامبرش ـ كه درود خدا بر او و آلـش بادـ و عمل به قرآنش وميراندن باطل و زنده كرن سنت, دعوت مىكنم.
11ـ ذخيره بزرگ

انا بقيه من آدم وذخيره من نـوح ومصطفى من ابراهيم و صفوه من محمد(ص).(11)
مـن باقيمانده از آدم و ذخيره نوح و برگزيده ابراهيم و خلاصه محمد(درود خـدا بر همگى آنان باد) هستم.
12ـ حجت خدا

زعمت الظلمه ان حجه الله داحضه و لـو ادن لنـا فـــى الكلام لزال الشك. (12)

ستمگران پنداشتند كه حجت خدا از بين رفته است, در حالى كه اگر به ما اجازه سخـن گفتـن داده مـى شـد, هـر آينه تمـام شكها را از بيـن مـى بـرديـم.
13 عطسه, نشانه سلامت
الا ابشـرك فـى العطـاس فقلت بلـى قـال: هـو امـان من الموت ثلاثه ايام.(13)

نسيـم, خـدمتكـار حضـرت مهدى (عج) گـويـد: آن حضـرت به مـن فـرمـود: آيا تو را در مورد عطسه كردن بشارت دهم؟ گفتم:آرى. فرمود: عطسه, علامت امان از مرگ تا سه روز است. 14ـ نماز,طرد كننده شيطان
مـا ارغم انف الشيطـان بشـىء مثل الصلـوه فصلها و ارغم انف الشيطــان.(14)
هيچ چيز مثل نماز بينى شيطان را به خاك نمى مالد پس نماز بخوان و بينى شيطان را به خاك بمال.
15ـ اذن مالك
لايحل لاحـد ان يتصـرف فـى مـال غيـره بغيـر اذنه.(15)
تصـرف درمـال هيچ كـس بـدون اجـازه او جـايز نيست.
16ـ استعاذه به خدا
اعوذ بالله من العمى بعد الجلاء و من الضلاله بعدالهدى و من موبقات الاعمال و مرديات الفتن.(16)

پناه به خدا مى برم از نابينايى بعد از بينايى و از گمراهى بعد از راهيابـى و از اعمـال نـاشـايسته و فـرو افتـادن در فتنه ها.
17ـ اسوه هاى حقيقت
ان الحق معنـا و فينـا , لا يقـول ذلك سـوانـا الا كذاب مفتــر.(17)
حق با ما و در ميان ماست, كسى جز ما چنين نگويد, مگر آن كه دروغگو و افترا زننده باشد.
18ـ ظهور فرج به اذن خدا
و امـا ظهور الفـرج فانه الى الله عزوجل, كذب الوقاتـون. و اما قول من زعم ان الحسيـن(ع) لـم يقتل, فكفـر و تكذيب و ضلال.(18)
اما ظهور فرج,مـوكـول به اراده خداوند متعال است و هر كس براى ظهور ما وقت تعيين كند دروغگوست. و اما گفته كسانى كه پنداشته اند امام حسين(ع)كشته نشده كفرو دروغ و گمراهى است.
19ـ شناخت خدا
ان الله تعالى هوالذى خلق الاجسام و قسم الارزاق لانه ليس بجسم و لاحال فى جسم (( ليـس كمثله شـىء و هـو السميع العليم)).(19)
همانا خداوند متعال, كسى است كه اجسام را آفريده و ارزاق را تقسيم فرموده, او جسـم نيست ودر جسمى هم حلول نكرده,(( چيزى مثل او نيست و شنوا وداناست)).
20ـ ائمه (ع) دست پرورده هاى پروردگار
ان الله معنا و لا فاقه بنا الى غيره والحق معنا فلن يوحشنا من قعد عنا و نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا.(20)
خـداوند با ماست, وبه جز ذات پـروردگار به چيزى نياز نـداريم, و حق با ماست. اگر كسانى با ما نباشند, هرگز در ما وحشتـى ايجاد نمـى شـود, ما دست پرورده هاى پـروردگـارمـان , ومـردمـان , دست پـرورده هـاى مـا هستند.
21ـ دانش حقيقى
العلـم علمنـا و لاشـىء عليكـم مـن كفـر مـن كفــر.(21)
دانـش , دانـش مـاست , از كفـر كـافـر,گزنـدى بـر شمـا نيست.
22ـ اتفاق و وفاى به عهد
لو ان اشياعنا و فقهم الله لطاعته علـى اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تـاخـر عنهم اليمـن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهـدتنا.(22)
اگرشيعيان ماـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خويش موفق بداردـ در وفاى به عهد و پيمان الهى اتحاد اتفاق مى داشتند و عهد و پيمان را محترم مـى شمردند, سعادت ديـدار مـا به تـاخـيـر نمـى افتـاد و زودتـر به سعادت ديـدار ما نـائـل مى شدند.
23ـ پيروان نادان
قـد آذانا جهلاء الشيعه و حمقائهـم , و من دينه جناح البعوضه ارجح منه.(23)
حضـرت مهدى(عج) به محمـد بـن علـى بـن هلال كـرخـى فـرمـوده انـــد: نادانان و كـم خـردان شيعه و كسانـى كه بال پشه از دينـدارى آنان محكمتـر است مارا آزردند
24ـ بيزارى از غاليان
انا برىء الى الله والـى رسـوله ممـن يقول انا نعلم الغيب ونشاركه فى ملكه اويحلنـا محلا سـوى المحل الذى رضيه الله لنـا.(24)
من از افرادى كه مى گويند: ما اهل بيت ( مستقلا از پيـش خود وبدون دريافت از جانت خداوند ) غيب مى دانيم و در سلطنت و آفرينـش موجـودات با خدا شريكيـم, يا ما را از مقامى كه خداوند براى ما پسنديده بالاتر مى برند, نزد خدا و رسـولـش , بيزارى مى جويم.
25ـ سجده شكر
سجده الشكر من الزم السنن و اوجها.(25)
سجده شكر واجبترين مستحبات است.
26ـ فضيلت تعقيبات نماز
ان فضل الدعاء و التسبيح بعدالفرائض على الدعاء بعقيب النوافل كفضل الفرائض على النوافل.(26)
فضيلت دعا و تسبيح بعد از نمازهاى واجب در مقايسه بـادعا و تسبيح پــس از نمازهاى مستحبى ,مانند فضيلت واجبات بر مستحبات است.
27ـ سجده مخصوص خداست .
فاما السجود على اقبر فلايجوز.(27)
سجده بر قبر جايزنيست.
28ـ راه اندازى كار مردم
ارخص نفسك و اجعل مجلسك فـى الـدهليز واقض حـوائج النـاس. (28)
خودت ر (بـراى خـدمت) در اختيار مـردم بگذار, ومحل نشستن خويش را در ورودى خـانه قـرار بـده , و حـوائج مـردم را بــرآور.
29ـ امنيت بخش زمين
انـى امـان لاهل الارض كمـا ان النجـوم امـان لاهل السماء.(29)
وجود من براى اهل زمين, سبب امان و آسايش است, همچنان كه ستارگان سبب امان آسمان اند.
30ـ رجوع به راويان حديث
و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه الله عليهم.(30)
در پيشامـدهاى مهم اجتماعى به راويان حديث ما مراجعه كنيد, زيرا كه آنان حجت مـن بـر شمـا هستنـد و مـن هـم حجت خـدا بـر آنـان هستم.
31ـ مطاع, نه مطيع كسى
انه لم يكن احد من آبائى الا وقد وقعت فى عنقه بيعه لطاغيه زمانه و انى اخرج حيـن اخـرج و لا بيعه لاحـد مـن الطـواغيت فـى عنقـى.(31)
هر يك از پدارنم بيعت يكى از طاغوتهاى زمان به گردنشان بود, ولى من در حالى قيـام خـواهـم كـرد كه بيعت هيچ طـاغوتـى به گـردنـم نبـاشـد.
32ـ آفتاب پشت ابر
و امـا وجه الانتفـاع بـى فـى غيبتـى فكـالانتفـاع بـالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب.(32)
كيفيت بهره ورى از من در دوران غيبت, مانندكيفيت بهره ورى از آفتاب است هنگامى كه ابر آن را از چشمها پنهان سازد.
33ـ سبقت اراده خدا بر همه چيز
ولكـن اقـدار الله عزوجل لاتغالب و ارادته لاترد , و تـوفيقه لايسبق.(33)
به راستـى كه مقـدرات خـداونـد متعال, مغلـوب نشـــود واراده الهى مـردود نگـردد و چيزى بـر تـوفيق او پيشـى نگيـرد.
34ـ علت اصلى غيبت امام(ع)
واما عله مـا وقع مـن الغيبه فـان الله عزوجل قال: (( يا ايها الذين آمنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسئكم .(34)
امـا علت و فلسفه آنچه از دوران غيبت اتفـاق افتاده ( كه درك آن براى شمـا سنگين است) آن است كه خـداونـد در قـرآن فـرموده:(( اى مـومنان از چيـزهايـى نپـرسيـد كه اگـر آشكـارتـان شـود, بـدتـان آيـد.))(35)
35ـ آگاهيهاى امام(ع)
انـا يحيط علمنـا بـانبـائكـم , و لايعزب عنـا شـىء مـن اخبـاركـم.(36)
علـم ودانـش مابه خبرهاى شما احاطه دارد وچيزى از اخبار شما بر ما پـوشيده نمى ماند.
36ـ دعاى فروان
اكثـر و الـدعا بتعجيل الفـرج فـان ذلك فـرجكـم.(37)
براى تعجيل فرج زياد دعا كنيد, زيرا همين دعا كردن, فرج و گشايش شماست.
37ـ سوال نامطلوب
فاغلقوا ابواب السوال عما لايعنيكم .(38)
درهـاى سـوال راازآنچه كه مطلـوب شمـا نيست ببنـديــد.

38ـ آخرين اوصيا
انـا خـاتـم الاوصيـاء و بـى يـدفع الله البلاء عن اهلـى و شيعتى . (39)
مـن آخـريـن نفـر از اوصيا هستـم, خـداوند به وسيله من بلا را از خانواده و شيعيانم بر طرف مى گرداند.
39ـ حجت خدا در زمين
ان الارض لاتخلـوا مـن حجه امـا ظاهـرا و مـا مغمـورا.(40)
زميـن خـالـى از حجت خـدا نيست, يـا آشكـار است و يا نهان.
40ـ علمدار هدايت در هر زمان
كلما غاب علم بـدا علـم, و اذا افل نجم طلع نجـم.(41)
هرگاه علم و نشانه اى پنهان شـود, علم ديگرى آشكار گـــردد, و هــر زمان كه ستاره اى افول كند , ستاره اى ديگر طلوع نمايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پى نوشت ها:
1ـ بحارالانوارج 53,ص 175.
2ـ همان,ج 53,ص 176.
3ـ بحارالانوار ج 53,ص 179.
4ـ همان,ج 53,ص 193.
5 ـبحارالانوار ,ج 53,ص 194.
6ـ همان,ج 53,ص 196.
7 ـ بحارالانوار,ج 53,ص 196.
8 ـ احتجاج طبرسى ج 1,ص 478.
9 ـ همان,ج 2,ص 478.
10 ـ مجمـوعه فـرمـايشـات حضـرت بقيه الله,ص 178.
11 ـ غيبت نعمانى ,باب 14,حديث 67.
12 ـ بحارالانوار,ج 51,ص 4.
13 ـ بحارالانوار,ج 51,ص 5.
14 ـ همان,ج 53,ص 182.
15 ـ همان,ج 53,ص 182.
16 ـ بحارالانوار,ج 53,ص 190.
17 ـ همان,ج 53,ص 190.
18- غيبت شيخ طـوسـى,ص 176.
19ـ غيبت شيخ طـوسـى,ص 178.
20- همان,ص 172.
21- بحارالانوارج 53,ص 150.
22- احتجاج طبرسى ,ج 2,ص 499.
23- احتجاج طبرسى,ج 1,ص 474.
24- پيشين,ج 2,ص 474.
25- همان,ج2,ص 487.
26- همان,ج 2,ص 487.
27- همان,ج 2,ص 490.
28- فرمايشان حضرت بقيه الله,ص 170.
29- بحـارالانـوار ,ج 78,ص 380.
30ـ همـان,ج 78,ص 380.
31- همان,ج 78,ص 380.
32- بحارالانوار,ج 78,ص 380.
33- همان,ج 53,ص 191, چاپ ايران.
34- همان,ج 78,ص 380.
35- سوره مائده,آيه 101.
36- بحارالانوار,ج 53,ص 175.
37- كمال الدين صدوق ,ج 2,ص 485.
38- بحارالانوار ,ج 52,ص 92.
39- همان,ج 52,ص 30.
40- كمـال الـديـن صـدوق,ج 2,ص 511.
41ـ بحـارالانوار,ج 53,ص 185.


برگرفته شده از كتاب سيره وسخنان پيشوايان - تاليف محمدعلى كوشا

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 20:49  توسط ایمان   | 




از حضرت امام صادق (عليه السلام) روايت است كه چون ماه شعبان داخل مي شد، حضرت امام سجاد(عليه السلام) اصحاب خود را جمع مي نمود و مي فرمود: اي گروه اصحاب من! مي دانيد اين چه ماهي است؟ اين ماه شعبان است و رسول خدا مي فرمود: شعبان ماه من است پس روزه بداريد در اين ماه براي محبت پيغمبر خود و براي تقرب به سوي پروردگار خود. به حق آن خدايي كه جان علي ابن الحسين در دست قدرت اوست، سوگند ياد مي كنم كه از پدر حسين بن علي (عليهما السلام) شنيدم كه فرمود : از امير المومنين (عليه السلام) شنيدم كه هركه ماه شعبان را براي محبت پيغمبر خدا و تقرب به سوي خدا روزه دارد، خدا او را دوست دارد و به كرامت خود در روز قيامت نزديك و بهشت را بر او واجب سازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 20:26  توسط ایمان   | 



نرم نرمک می‌رسد اينک بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران ‌خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگ‌های سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که می‌خندد به ناز،
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گر چه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی به کام
باده رنگين نمی‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ؛
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 7:4  توسط ایمان   | 



 

السلام علیک یا اباعبدالله(ع(
آغاز سال 1428 ه.ق
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل(ع) (سفير قيام كربلا(
در میان جوانان برومند «بنی‏هاشم‏» مسلم، فرزند عقیل یکی از چهره‏های تابناک و شخصیتهای بارز، به شمار می‏رفت. «عقیل‏» برادر حضرت علی(ع) و دومین فرزند ابوطالب بود.حضرت حسین‏بن علی(ع) مناسبترین فرد برای این ماموریت محرمانه را «مسلم‏بن عقیل‏» دید، که هم آگاهی سیاسی و درایت کافی داشت،و هم تقوا و دیانت،و هم خویشاوند نزدیک امام بود.امام فرمود:من، برادر و پسر عمویم (مسلم) را به کوفه می‏فرستم، اگر مردم با او بیعت کردند;من نیز خواهم آمد.
مسلم بن عقيل روز چهارشنبه (شب عرفه) نهم ذي الحجه‌ی سال شصت هجري به دستور ابن زياد به شهادت رسيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 17:30  توسط ایمان   | 



نسيم ياد تو بر دل

    خداي من !

اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خويش بر ساحل درياي ياد تو گذر نمي کردم چرا که مي دانم ظرف وجود من شايسته من است ، نه بايسته تو .

وکاسه دل من به اندازه ظرفيت خويش از بحر تو آب ذکر بر مي دارد، ونه به وسعت بي کرانگي تو.

وکجا پاي ناتوان مرا قدرت نيل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟

 

خدايا!

همين که به اذن تو بر ذهن اين ناپاک ، ياد پاکي مطلق مي گذرد مرا بزرگترين نعمت توست وهمين که اين آلوده را نام منزه تو بر زبان مي رود مرا عظيم ترين لطف توست .

 

خدايا!

تو منزه تر از آني که بر زبان ما تنزيه بگذري

و تسبيح تو برتر از آنست که تا اوج دلهاي ما تنزل کند .

وتقديس تو فراتر از آن که خود را به بالهاي قلب ما بيالايد.

 

اما خداي من !

ما را به خويش خوان در هويدا ونهان واز روشناي ذکرت بر ما بتابان ،در صبح وشامگاهان .

واز زلال خاطره ات ما را بنوشان ، در آشکار وپنهان .

ونسيم يادت را بر دلهاي ما بوزان ، در بهار وخزان .

 

خداي من !

چه دلهاي سرگشته که شيفته تو گشت وچه قلبها که بي تاب وديوانه تو شد وچه عقلها که معرفت تو را گرد هم آمد و راه به جايي نبرد .

 

خداي من !

دلها کجا بي ياد تو آرام مي شود وقلبها کجا بي گرماي نفس تو مطمئن ؟

 

خداي من !

اين جانهاي بي قرار جز لحظه ديدار آرام وقرار نمي گيرند .

 

خدايا!

تو منزه هر مکاني وعبود هر زماني وموجود در هر لحظه وآني ، تو منادي هر زباني ومعظم هر دل وجاني !

پناه بر تو اگر لذتي بي ياد تو نام لذت بگيرد .

و راحتي بي انس تو نام راحت پذيرد .

پناه بر تو که جان جز در جوار قرب تو روي مسرت ببيند وشغلي از طاغت مايه نگيرد .

 

خداي من !

تو گفتي به حق وچه صادقانه وصميمانه که :

« اي ايمان آورندگان ! ياد خدا کنيد ، زياد وهميشه وهر آن وهر لحظه وتسبيح وتنزيه او کنيد هر صبح وشام ».

گفتني به حق وچه صادقانه وصميمانه که :

« يادم کنيد تا از يادتان نبرم ، بخوانيدم تا دست گيرم ، رو سوي من کنيد تا به سويتان بيايم ».

پس تو فرمان ياد خويش داديم وتو نيز وعده وفا فرموديم .

هم ياد کردن ما ، تو را لطف توست وهم ياد کردن تو ما را .

فرمودي که حضورت را در دلمان مستدام کنيم تا تو نيز از يادمان نبري .

ما عامل فرموده هاي توئيم ، ما به ياد تو زيست مي کنيم ، تو نيز از ابر وعده خويش  باران وفا ببار وما را در نظر آر .

اي در ياد آورنده به خاطر دارندگان !

اي حضور قلب ذاکران ! اي در انديشه آنان که در انديشه تواند ! اي به ياد آنان که با ياد تو مي زيند ! اي مهربانترين مهربانان !

 

 

منبع : صحيفه سجاديه امام سجاد (ع)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 4:41  توسط ایمان   | 




 

 کعبه حی      

 


              

                                                                             

کعبه حی به دور از غوغا                                                روی بر تافت از آن کعبه نما

 


 

حاجیان در پی این کعبه نما                                             ماند  تنها حسین کعبه ما

 


 

بشکستند ز او بیعت را                                                     بشکستند همه شوکت  را

 


 

کاروان رفت به صحرای بلا                                              زده خیمه  بنمودند  دعا

 


 

تا رسید ند به جنگ و پیکار                                              کشته گشتند دلیران  بی یار

 

 


سرو قامت پدر فضل ز آب                                              دید خشکیده لب بی تب و تاب

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 19:3  توسط ایمان   | 




بال هايت را كجا گذاشتي ؟ 


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

 

نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 19:1  توسط ایمان   | 



 

آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 18:59  توسط ایمان   | 



تريبول تنها

آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .

اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .

نويسنده : گيزلا النسر

ترجمه : ناصر غياثي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:28  توسط ایمان   | 




zoom