<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Immanent _ Industerial Engineer</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/</link>
<description>something about everything</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 04:15:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>افشاگری‌های جدید احمدی‌نژاد در اصفهان</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;h2&gt;&lt;a id=&quot;ctl00_FirstPosition_NewsLink&quot; href=&quot;news-28191.aspx&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;div class=&quot;news-lead&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;news-content&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl00_FirstPosition_ServiceName&quot;&gt;سیاست &gt; دولت&lt;/span&gt;  - محمود احمدی‌نژاد در 
اصفهان گفت: آمریکا می‌خواهد جلوی ظهور امام زمان را بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;به گزارش خبرآنلاین، رئیس جمهور در این سفر از برنامه‌ریزی‌های شرق و 
غرب برای نابودی ایران سخن گفت و افزود: ریگان و وزیر امور خارجه وقت آمریکا از 
بی‌شعوران عالمند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;او که این سخنان را در دیدار با خانواده شهدا و ایثارگران استان اصفهان 
مطرح می‌کرد‏، به وقایع پس از انتخابات اخیر و نقش رسانه‌های بیگانه اشاره کرد و 
گفت: در همین انتخابات بلندگوهای دشمن و صدها بلندگوی رنگارنگ از یک نقطه هدایت 
می‌شد و به گونه‌ای جوسازی می‌کردند که گویی ملت ایران ضعیف شده و نوبت به 
امتیازگیری آنها رسیده است. اما فرزند کوچک شما در اوج نظام استکباری حضور یافت و 
فریاد زد: شما کور خوانده‌اید و ملت ایران شما را بر جای خود خواهد نشاند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;رئیس‌جمهور با بیان اینکه به گفته تحلیل‌گران سیاسی غرب، جنگ هشت ساله 
می‌توانست بیست حکومت را ساقط کند، ‌اظهار داشت: آنها در همین حوادث اخیر گفتند به 
گونه‌ای برنامه‌ریزی و مدیریت کرده‌ایم که قادر است صدها حکومت را ساقط کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;وی با بیان اینکه دشمنی این مستکبرین با حق و حقانیت امامت و ولایت است، 
خاطر نشان کرد: کسی که در صراط مستقیم حرکت می‌کند همواره پیروز است و شکست به او 
راه ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;رئیس جمهور به حضور نیروهای آمریکایی در خاک عراق اشاره کرد و گفت: درست 
است که این مستکبران، به دنبال نفت و ثروت این کشور هستند، اما در زیر همه اینها یک 
استدلال برای خود دارند و بر اساس آن عمل می‌کنند. البته آن را در خبرها افشا 
نمی‌کنند. ما اسناد آن را به دست آوردیم که آنها معتقدند یکی از خاندان پیامبر اکرم 
در این نقطه ظهور کرده و ریشه همه ظالمان عالم را خواهد خشکاند. آنها همه این 
نقشه‌ها را کشیده‌اند که جلوی ظهور حضرت را بگیرند و می‌دانند ملت ایران زمینه‌ساز 
این حادثه بوده و یاران این حکومت خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;رئیس‌جمهور افزود: شرق و غرب ما در آتش در جنوب‌مان ناوهای دشمن و در 
شمال ایران شاهد تبلیغات دشمن هستیم و ایران مانند گلستان در وسط آتش است. آنها 
برنامه‌ریزی کرده‌اند که ایران را نابود کنند. در حالی که همه سیاست‌گذاران و 
تحلیل‌گران برنده واقعی خاورمیانه را ایران می‌دانند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;آمریکا در افغانستان مثل چهارپا گیرکرده است&lt;/strong&gt;وی 
همچنین به حضور نیروهای آمریکایی و ناتو در افغانستان اشاره کرد و گفت: هم‌اکنون در 
افغانستان مانند آن چهارپا در گل مانده‌اند و به جای آنکه زودتر خود را نجات داده و 
از‌ آنجا بیرون بیایند مجددا لشگرکشی می‌کنند. اگر 50 سال دیگر هم در افغانستان 
بمانند باز باید با نکبت و ذلت از خاک آنان خارج شوند. چرا که این تجربه تاریخ است. 
حتی در سفر اخیر به نیویورک به آنها اعلام کرده‌ام که آیا در کشورتان فرد عاقلی 
پیدا نمی‌شود که این مسائل را به شما بگوید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;رئیس‌جمهور با بیان اینکه 30 سال پیش سران غربی هجوم آورده و می‌خواستند 
ایران را از جغرافیا محو کنند، گفت: ریگان و وزیر امور خارجه وقت آمریکا که هر دو 
از بی‌شعوران عالم هستند اعلام کرده‌اند که می‌خواهیم نام ایران را از جغرافیا محو 
کنیم. باید به آنها بگوییم اولا خاورمیانه مهم‌ترین منطقه عالم است و قدرتی که 
بخواهد سری در سرها بیرون آورد باید به این منطقه بیاید.  برخی‌ها خود را ابرقدرت 
می‌دانستند اما در حال حاضر کسی برای آنها تره هم خورد نمی‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;دماغ آمریکا پرباد است&lt;/strong&gt;احمدی‌نژاد با اعتقاد بر 
اینکه مهم‌ترین منطقه جهان خاورمیانه بوده و مهم‌ترین کشور این منطقه ایران است، 
ادامه داد: پس می‌توان مهم‌ترین کشور جهان را ایران دانست. آنها خود بهتر می‌دانند 
که در منطقه خاورمیانه به ایران احتیاج دارند. اما چون دماغشان پر باد بوده و 
مستکبران این حقیقت را نمی‌خواهند بپذیرند. آنها بدون ملت ایران در جهان هیچ‌کاره 
هستند و با این هارت و پورت‌های الکی نمی‌خواهند خود را از تب و تاب بیندازند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;هفت جد و آباد صهیونیست ها&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; هم هیچ غلطی 
نمی‌تواند بکند&lt;/strong&gt;رئیس‌جمهور افزود: می‌گویند رژیم صهیونیستی با ایران 
وارد جنگ خواهد شد. رژیم صهیونیستی که سهل است، هفت جد و آباد آنها با متعهدانشان 
هم جمع شوند هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;وی با اشاره به نفوذ آمریکایی‌ها قبل از انقلاب در ایران، گفت: بعد از 
انقلاب به چنان عزت‌مندی رسیده‌ایم که هر کشوری که به دنبال سری در سرها آوردن است 
به ملت ایران نیازمند است. دلیل آن ایمان به امامت و اعتقاد به غدیر و جاری شدن 
غدیر در زندگی ملت است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 04:15:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منافات سیگار کشیدن و دعا کردن!</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:&lt;br /&gt;«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»&lt;br /&gt;ماكس جواب مي دهد:&lt;br /&gt;«چرا از كشيش نمي پرسي؟»&lt;br /&gt;جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:&lt;br /&gt;«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»&lt;br /&gt;كشيش پاسخ مي دهد:&lt;br /&gt;«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»&lt;br /&gt;جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.&lt;br /&gt;ماكس مي گويد:&lt;br /&gt;«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»&lt;br /&gt;ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:&lt;br /&gt;«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم ؟»&lt;br /&gt;كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:&lt;br /&gt;«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. » &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:27:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرصت ها ....</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت.&lt;br /&gt;او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود.&lt;br /&gt;اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.&lt;br /&gt;از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترينتوجهي به من نشان دهد.&lt;br /&gt;حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي ميشوند؟&lt;br /&gt;مرد با تعجب گفت: ولي اينجا سلف سرويس است. سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!&lt;br /&gt;امت فاكس، كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است.&lt;br /&gt;همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم كه چرا او سهم بيشتري دارد؟&lt;br /&gt;و هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است. سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم.&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 16:53:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آش نخورده و دهن سوخته!</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 16:50:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگــر عـمـر دوبـــاره داشــتـم !</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بخوانيد:&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: &quot;شادى از خرد عاقل تر است&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 16:48:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح !!!!!</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;background-color: #0066FF; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #0099FF; &quot;&gt;&lt;strong&gt;روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای&lt;br /&gt;یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت&lt;br /&gt;یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد&lt;br /&gt;یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند&lt;br /&gt;یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت&lt;br /&gt;یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد&lt;br /&gt;یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به&lt;br /&gt;داخل چاه کرده بودند پيدا کند&lt;br /&gt;یک تقویت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است&lt;br /&gt;یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی&lt;br /&gt;سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 06:28:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گروه 99</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛&lt;br /&gt;اما خود نیز علت را نمی دانست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.&lt;br /&gt;به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.&lt;br /&gt;پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!&lt;br /&gt;اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’&lt;br /&gt;نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دهند..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.&lt;br /&gt;آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟&lt;br /&gt;آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!&lt;br /&gt;او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داد!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.&lt;br /&gt;تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد&lt;br /&gt;که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛&lt;br /&gt;او فقط تا حد توان کار می کرد!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.&lt;br /&gt;نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!&lt;br /&gt;اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 06:20:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به سزایی دارند </title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود : &lt;br /&gt;زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم &lt;br /&gt;اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟&lt;br /&gt;گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب &lt;br /&gt;باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟&lt;br /&gt;شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟ &lt;br /&gt;شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند ...  &lt;br /&gt;القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد. تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت :&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #99CC00; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #FFFFFF; &quot;&gt;&lt;font color=&quot;#66cc33&quot;&gt;خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;

&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 06:19:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم فروشی ؛ شغل جدید برای بیکارها!</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;به دنبال تشدید بحران بیکاری و کمبود کار و شغل در آمریکا ، کارگران اخراج شده و دانشجویان ترجیح می دهند برای سازمان جاسوسی آمریکا موسوم به سیا کار کنند . به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری فرانسه ، این در حالی است که دستمزد پرداختی سیا حتی کمتر از بخش خصوصی آمریکا است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رون پاتریک کارشناس مسئول استخدام سیا در این باره گفت ، از ابتدای امسال بیش از ۹۰ هزار درخواست استخدام در سیا دریافت کرده ایم و در صورت ادامه این روند تا پایان سال ۲۰۰۹ این رقم به بیش از ۱۸۰ هزار مورد خواهد رسید . نرخ بیکاری آمریکا طی ماه می به بیش از ۹٫۴ درصد رسید که این رقم طی ۲۵ سال اخیر بی سابقه است . نکته جالب توجه اینکه بسیاری از درخواستهای استخدام ارسال شده برای سیا از سوی تحلیل گران و کارشناسان مالی است که سقوط ارزش سهام موجب بیکاری آنها در وال استریت شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاتریک تصریح کرد ، مردم می دانند میزان حقوق و دستمزد سیا به مراتب کمتر از بخش خصوصی و دستگاههای دولتی است ولی ترجیح می دهند شغل با ثبات و پایداری داشته باشند . دستمزد پرداختی سیا از ۵۰ تا ۱۰۰ هزار دلار در سال آغاز می شود ولی این رقم با تخصص و تجربه خاص افراد قابل افزایش است . &lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:55:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعریف نسبتهای فامیلی (طنز)ا</title>
<link>http://immanent.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;خاله &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنای لغوي  خواهر مادر &lt;br /&gt;معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد. &lt;br /&gt;نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد. &lt;br /&gt;غذای مورد علاقه: آش كشك. &lt;br /&gt;ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود. &lt;br /&gt;زیر شاخه ها: شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است. &lt;br /&gt;ختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید. &lt;br /&gt;&lt;p&gt;مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است. &lt;/p&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنای لغوی: خواهر پدر &lt;br /&gt;معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد. &lt;br /&gt;&lt;p&gt;نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۱- جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: ........&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۲- جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۳- توجیه كلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها).مثال: به عمه ات رفتی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۴- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذكر مثال معذوریم... &lt;/p&gt;غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو. &lt;br /&gt;ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك). &lt;br /&gt;زیر شاخه ها: شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است. &lt;br /&gt;پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند. &lt;br /&gt;مشاغل كاذب: Match-Making &lt;br /&gt;چهره های معروف: عمه لیلا. ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام!) داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دائی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنای لغوی: برادر مادر &lt;br /&gt;معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد. &lt;br /&gt;نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد. &lt;br /&gt;غذای مورد علاقه: فسنجون. ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود. &lt;br /&gt;زیر شاخه ها: زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید. &lt;br /&gt;پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند. &lt;br /&gt;چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون. ت&lt;br /&gt;رجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست. سعی كنید حتما حداقل یك دایی داشته باشید.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمو &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنای لغوی: برادر پدر &lt;br /&gt;معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد. &lt;br /&gt;نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود. &lt;br /&gt;غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت. &lt;br /&gt;ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند. زیر شاخه ها: زن عمو: یك زن كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر می گیرد، &lt;br /&gt;دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید. &lt;br /&gt;مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی-اسلامی.. &lt;br /&gt;چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ. &lt;br /&gt;داشتن یك عمو ی پولدار خیلی خوب است&lt;br /&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=immanent&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>immanent</dc:creator>
<guid>http://immanent.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
